زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... تاتی تاتی جوجه من ...

1391/7/15 23:26
نویسنده : مامان رادين
180 بازدید
اشتراک گذاری

...چند باریه که از یازده ماهگی رادین پسری می ایسته بدون کمک و ما براش دست میزنیم اما چون عضلات پاهاش اونقدر قدرت نداره زودی خسته می شه و میشینه ...

اما امشب کار جالبی انجام داد و علاوه بر ایستادن دو سه قدم هم به طرف بابایی برداشت و جوجه کوچولو تاتی تاتی کرد واسمون...

 

 

 

  کیک پوشک مناسب جشن قدمbaby bootie diaper cake

 

 

 

به نام خداوند قادر و توانا

  • تاتی تاتی جوجه من                                                                     ١٥/٠٧/١٣٩١

امروز شنبه است و بابایی بعد از اولین روز کاری به خونه اومده ...

صبح که بیدار شدم ، خیلی سر حال بودم با اینکه رادین پسری تو خواب کلی وول خورده بود و کلافم کرده بود ولی خسته نبودم .

رادین هم بر  خلاف روزهای دیگه از ١١:٠٠ شب خوابیده بوده وبا اینکه ٩:٣٠ صبح بود هنوز خوابش میومد و لالا کرده بود...

بیدار که شدم خیلی گرسنم بود ولی واسه اینکه سر و صدا نشه و پسری بخوابه از خوردن صبحانه منصرف شدم...

نشستم و آروم بافتنی کردم تا ساعت ١١:٢٠ که پسری آروم "هوم هوم" کرد و فهمیدم که بیدار شده.

رفتم پیشش ، مثل بچه گربه های ملوس رو بالش من سر گذاشته بود و به راهی که من از اونجا می خواستم برم پیشش نگاه می کرد...

وقتی دیدمش کلی دلم واسه ناز بودنش ضعف رفت و بغلش کردم و بوسیدمش و بعد باهاش بازی کردم و به سوالات این چیه اون چیش جواب دادم ...

بعد از تعویض پوشک و شستن دست و روش با هم صبحانه خوردیم و بعد رادین رو فرستادم پی بازی و به مادر روحی زنگ زدم و حالش رو پرسیدم و قرار شد مادر روحی چون من زیاد کار داشتم تو خونه ناهار بپزه و بیان خونه ما تا هم من به کارهام برسم و هم اونا رادین رو ببینند...

بعدش بلند شدم و مشغول انجام کارها شدم ...

اول جارو کشیدم ، پسری چون خوب خوابیده بود موقع جارو زیاد بی تابی نکرد و بعد هم مابقی کارها رو انجام دادم . کارهام که در حال تموم شدن بود به مادر روحی زنگ زدم و گفتم ما میایم اونجا و مادری هم از خدا خواسته قبول کرد .

بابا احمد ساعت ١:١٥ اومد دنبالمون و قبل از رفتن به خونشون  رفتیم و واسه رادین پسری دو دست لباس تو خونه خریدم . لباس پارساله پسری واسش کوچیک شده بودند و پسری من لباس پائیزه نداشتآخناراحت

... ما شالا به قیمتها دو دست لباس،  تازه تو خونه ایی شد ٤٠ تومن .بابا احمد هم چند روز قبلش دو دست دیگه خریده بود ٣٢ تومن ... خدا به داد مردم برسه ... تعجب

 ...بعد از رسیدن به خونه مادر روحی ، ناهار خوردیم و بعد از ناهار رادین پسری لالا کرد و بعد از بیدار شدن شازده ، ساعت ٤:١٥ برگشتیم خونه.

بابایی که از سر کار اومد ، با ادین پسری مشغوی بازی شد ، رادین مدام نق نوق می کرد و بابایی رو کلافه کرده بود و من هم تو آشپزخونه مشغول پختن شام بودم .سوپ رادین رو دادم بابایی بهش بده تا کمی آروم بشه و بعد از اینکه شام خودمون آماده شد رادین بازهم با ما شام خورد.

... ماشالا خوب می خوره و امیدوارم ژنش به عمو مجتبی و بابا احمد و بابا حبیب بکشه که هر چی می خورند چاق نمیشن ولی من و بابایی و عمو مهدی و دایی آرمان و مامان حاشی و مادر روحی اگه کنترل نکنیم حسابی چاق می شیم...

بعد از شام رادین کمی آروم شد و بابایی دوباره باهاش بازی کرد ، بازی ایستادن رادین بدون کمک و تشویق ما برای رادین...

چند باریه که از یازده ماهگی با رادین پسری تمرین ایستادن بدون کمک می کنیم و ما براش دست میزنیم اما چون عضلات پاهاش اونقدر قدرت نداره زودی خسته می شه و میشینه ...

اما امشب کار جالبی انجام داد و علاوه بر ایستادن دو سه قدم هم به طرف بابایی برداشت و جوجه کوچولو تاتی تاتی کرد واسمون...

بابایی کلی ذوق کرده بود و مدام به من می گفت نگاه کن و منم واسه اینکه این لحظه قشنگ رو ثبت کنم یواشکی ازش فیلم گرفتم ...

چرا یواشکی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون اگه رادین جونم منو در حال فیلم برداری میدید راه نمی رفت که بماند ، اصلا نمی ایستاد این وروجک من

بعضی وقتا کپی دایی آرمان می شه .ضد عکس گرفتن از خود راضیاوه 

 


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)